بَیانِ عَیان

گفتارهای عاقلانه و عارفانه!

بَیانِ عَیان

گفتارهای عاقلانه و عارفانه!
بَیانِ   عَیان
بیان عیان، رسانه ای در حوزه علوم انسانی و در شاخه عرفان و دین است. مردم و جوانان امروز، خواهان تغذیه عقل و جان هستند تا در سایه سار این هوای پاک، جان هایشان را از غبارهای زمانه پاک سازند. عقل آنان را باید با برهان و جانشان را باید با عرفان سیراب کرد نه با خرافه و گزافه.
بیاییم با یکدیگر، محترمانه، صادقانه و در جهت کاهش معضلات، گفتگو کنیم. این تنها راه ممکن برای زیست انسانی است. بیاییم باور کنیم، افرادی که مثل ما فکر نمی کنند، الزاماً دشمن حقیقت نیستند. بیاییم باور کنیم، حقیقت الزاماً در چنگال! ما نیست.

[بیان عیان]

برای آگاهی از بروزرسانی [بیان عیان] لطفا ایمیل خود را در این قسمت وارد کرده و پنجره باز شده را تایید کنید. سپس ایمیل ارسال شده را باز کرده و لینک ارسال را بفشارید

Delivered by FeedBurner

پیوندهای مفید برای علاقمندان و محققان

قصه عمو عباس (برای سخن سرا)

سه شنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۴۴ ب.ظ

(منطقه دره مرادبیگ همدان/28 خرداد97)

قصه عمو عباس (برای سخن سرا) به نقل از گفته های پدرم که در کودکی در گوشم زمزمه می کرد... سعی می کنم که روایت داستان را به یاد بیاورم اما پروراندن هم داره توش. 

عموعباس که زنی مهربان و بچه هایی قد و نیم قد داشت، هر روز به دنبال روزی حلال به کوی و برزن می رفت تا بلکه آخر شب، نانی در دهان اهل و عیال بگذارد. هر روز صبح بعد از اذان دادن و نماز خواندن، با حلوای شیرین و خوش پخت "محبوب" خانم که درون پارچه ای تمیز، دور کمرش می بست، می زد بیرون و هر کاری که می تونست برای مردم انجام بده، قبول می کرد. از باغبانی و کشاورزی در بهار و زمستان گرفته تا برف روبی در زمستان، از قالی شستن گرفته تا دامداری... . عمو عباس قصه ما خیلی مرد با خدایی بود و کارش رو به نحو احسن انجام می داد و دنبال روزی پاک بود. 

یه روز که در به در، دنبال کار می گشت، احساس کرد که دست بزرگ یک غول، او را به سرعت به بالای آسمان ها می برد. جایی دور که هرگز ندیده است. جایی سراسر آبی، با خانه ای که یک آقا غوله و زنش در آنجا زندگی می کردند. آقا غوله، عباس آقا رو به اجبار برای کار اسیر کرده بود تا براشون غذا بپزه، ظرف بشوره، خونه رو تمیز کنه، پذیرایی کنه و ... . عباس آقا روزای اول فکر نمی کرد که باید همیشه اونجا موندنی باشه، اما بعد چند روز متوجه شد که اسیر دائمی زوج آسمانیه. غمگین و ناراحت بود، اما نه به دلیل خستگی کار و نوکری بلکه برای دوری از خانواده و دلتنگی برا بچه ها.

 یه روز به فکرش رسید، نقشه ای بریزه و از شر آقا غوله و خانمش رها بشه. صبح زود، علیرغم روزای دیگه، تصمیم گرفت با شور و نشاط و لبانی خندان و زبانی نرم و شیرین، دل آقا غوله و زنش رو نرم کنه. صبح زود، گرگ و میش، اذان بلندی گفت و نماز خوند. بعد، چایی رو دم کرد و برای آقا غوله و زنش آورد و یه صبحانه مشتی بهشون داد. ناهار هم دیزی اعلا بارگذاشت با پیاز، ترشی، سبزی تازه و نان سنگک خشخاشی  برشته. بعدش هم یه چایی دارچین با نبات به آقا غوله و زنش داد. می خواست سیگار برگ رو برای آقا غوله ردیف کنه، که آقا غوله پرسید: «چیه؟ امروز خیلی مهربون شدی؟». عباس آقا گفت: «من تازه فهمیدم چقدر به شما مدیونم. چقدر شما لطف کردید که مرا در این مکان والا استخدام کردید تا در خدمت شما و خانم محترمتون باشم». آقا غوله، خیلی خوشش اومد و به عباس آقا گفت که سیگار رو ردیف کنه. عباس آقا، بعد از ظهر کمی خوابید و شَبَم، یه دست سیراب شیردون اعلا با مخلّفات بار گذاشت و حسابی تو دل آقا غوله و خانمش، جا باز کرد. چند روز به همین منوال گذشت و حسابی عباس آقا محبوب دل اونا شده بود. 

عباس آقا برای شب بلند یلدا نقشه ای چید. به ذهنش رسید که در شب یلدای سرد زمستان، کاری کنه که آقا و غوله و خانمش، تا دیروقت بیدار بمونن و خسته بشن، طوری که صبح تا ظهر بخوابن و فرصتی برای فرار فراهم بشه، چون روزای دیگه اونا فقط یه ساعت می خوابیدن و فرصت فرار نبود. عباس آقا برای پذیرایی، از همه نوع آجیل و میوه با تزیینات عالی فراهم کرد و با مَجمع های بزرگ و دیس های زرین، جلوی آقا غوله و زنش گذاشت. براشون فال حافظ گرفت، شعر می خوند، جوک تعریف می کرد، از زندگی خودش و خونوادش می گفت، قصه های هزار و یک شب تعریف می کرد و حسابی سرشون رو تا نزدیکای صبح گرم کرد. 

خواب کم کم داشت به چشم آقا و غوله و زنش غلبه می کرد. عباس آقا ذغال رو سرخ و کُرسی رو گرم گرم کرد و یک عود هم دود کرد تا فضا خوشبو بشه. همه چیز مهیا بود، برای خواب عمیق زوجین آسمانی. 

عباس آقا بعد از مطمئن شدن از خواب اونا، نمازش رو خوند و بقچه قدیمی اش را پیچید تا کم کم مهیای فرار بشه. اما احتمال داشت که آقا غوله و زنش بیدار شن و جای خالی اونو توی رخت خواب ببینن. عباس آقا برای گول زدن اونا، از متکاها و بالش ها استفاده کرد و یه چیزی شبیه حجم بدن یه آدم درست کرد و روش لاحاف کشید که هر کسی می دید، فکر می کرد یکی زیر لحاف، خوابیده. 

عباس آقای قصه ما، بالاخره از بالای آسمونا به کمک یه پرنده فرود اومد. خیلی دلتنگ بچه ها و خانمش بود. بالاخره به در خونشون رسید. در زد. خانمش که در رو باز کرد و عباس آقا رو دید، از خوشحالی داشت گریه می کرد. بچه ها دورش حلقه زدن و عباس آقای قصه ما هم با اونا بازی و شوخی می کرد. دوباره عباس آقا و خونوادش، کنار هم بودند، خوش و خرم...


نظر شما چیه؟!  (۱)

جالب بود

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">